دوستای گلم ایکاش دوباره برگردین دلم واسه همتون تنگ شده حداقل حالا که هیچکدوم اپ نمیذاریم ایدی بذارین اد کنیم اصلا ایدی هم نذارین یه سر بزنین همین...![]()
![]()
![]()
![]()
بنام تنهاقاضی محکمه ی عشق
زلال ترین چشمه وپاک ترین رودسلام،سلامی پرازانتظار،پرازبغض های شکسته ای که شوق شکستن دارند،پرازچشمانی که هرلحظه تورو می جویند،پرازشکوفه های احساسی که ارزو دارند برباغ سینه ی تو بشینند،ای سرخ ترین گل باغچه ی دلم ارزو دارم نغمه ی عشق و اهنگ شادی درزندگیت همیشه بماند،تنها مونس تنهایی من،اوای مهربان و نازصدای تو که ازدور دست ترین نقطه ی غربت می امد مرابیشترتشنه دیدارت میکرد..اسمان من اتش کلمات تو دران نامه پرشور،مراسوزاند از ان همه محبت،ازان همه لطف،سوختم از این همه فاصله..رفتی ومن ماندم تاتمام صفحه هایی راکه درعطش عشق ماندند بااشک سیراب کنم وبرای غربت انتظارتو بفرستم.نازنینم..ارزودارم چشمانت چون دو ستاره ی پرفروغ هرلحظه روشن ازامیدی تاز باشد..بعدازخدااگرقابلم دیدی به من تکیه کن.چشمان من چشم انتظارنامه های تواند...چشم انتظارصفحه هایی که بوی عطرتورادرخودداشته باشد..دل بی قرارم بانامه های تو قرارو ارام میگیردنازنینم
به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم
ودیگر کسی به سراغم نخواهد آمد
قلبم شتابان میزند
شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام
و من تنهایی خود را به آغوش میکشم
تنها ماندم....

اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
من تو حسرت موندن اون خیال رفتن داشت
اون یهو بامن بد شد ازکـــــــــنار من ردشد
من یا تـــازه وارد؟اون بینمون مردد شد
قلبمو بهم پــــس داد پیش من به اون دس داد
رفتو یــــــــــــادگاریشم اسم مثل هیچکس داد
اون تموم هستیم بود لحظه های مستیم بود
اون روزای عمـــرم بود تو ساعت دستیم بود
اون تو شهرتش گم شد رام حرف مردم شد
عین قــــــــصه ی آدم حیف اسیر گندم شد
اون بامن غریبی کرد کـارای عجیبی کرد
اون مــــــقدسه اما جنگای صلیبی کرد
اون منو زیادش برد عشق من تو رویاش مرد
تنها با سه تا جمله تنها با دو تا برخورد
اون منو به دریــا داد به رقیب من جاداد
اون یهو به یه مهمون قول صبح فردا داد
اون برنده شد شاید دل میگه بـــرم باید
فال قهوه هم میگفت دیگــــراو نمی آید
اون دلم رو برگردوند اماتا تهش سوزوند
من فدای این رفتن رفت و خاطراتش موند
دسته گل فرستادم تا بیفته به یادم
من یه برگ پاییزی روی قایق بادم
پادشاهه اون حالا عین ماهه اون حالا
من همون پلنگم که هی میخواد بره بالا
اون نشسته تو قصرش با قرارای عصرش
من تو خلوتم تنها خیره به دوتا نثرش
اون چشاش پر از غم بود اون یه ماه مبهم بود
تو چشاش دیگه غم نیست ماهه اما مبهم نیست
من تو حسرت موندن اون خیال رفتن داشت
مریم حیدرزاده
یکی دو ساعتی گذشته بود خواست برگرده که یک دفعه دید یه پیام براش اومد تا صفحه موبالش رو دید قلبش میخواست از سینه ش بزنه بیرون.کسی که به خاطرش اومده بود پارک پیام داد. بله...دختره به پسره پیام داده بود... پسره چند لحظه مکث کردقلبش تندنتد میزد یعنی چی گفته؟ سریع صفحه ی پیام رو باز کرد. نوشته بود: "عزیزم من توی همون پارک همیشگی هستم میتونی بیای اونجا؟"
پسره خوشحال شد.اونقدر خوشحال که توصیف نداره.فکر کرد شاید دختره اون رو از دور دیده.به خاطر همین یه نگاه به دور برش انداخت ولی کسی رو ندید.
پسره سریع جوابشو داد.اون سریع پیلمو نوشت که غلط املایی داشت"عزیزم من بارک هستم یبا هموجای همیشگی"
برگشت سمت همون نیمکت.دید یه دختر و پسر اونجا نشستن.پیش خودش غر ولند کرد که اینا دیگه از کجا پیداشون شد.چه شانس بدی
یکم جلوتر که رفت دید دختری که رو نیمکت نشسته بود براش آشناست ولی پسره نه!
با دقت به دختره نگاه کرد.باور کردنی نبود.پاهاش سست شد.زانوهاش زد زمین.توی چشمش اشک جمع شددختره یواش توی گوش اون پسری که روی نیمکت بود یه چیزی و گفت و بعد هردو خندیدند. وقتی این صحنه رو دید وجودش آتیش گرفت
نگاهم می کرد همون نگاهی که سالها آرزوشو
داشتم و بهم می گفت که برگردم و برم پیشش و
التماس می کرد و می گفت اگه من دوباره برم
پیشش همونی میشه که می خواستم می گفت
از جام بلند شم و دستاشو بگیرم و برم جایی که
می خواد گریه می کرد و هق هق می زد و بهم
می گفت چرا دیگه بهش اهمیتی نمیدم برای اولین
بار دلم می خواست بلند شم و اشکاشو از روی
صورتش پاک کنم ولی توان این کارو نداشتم وقتی
دید در برابرش هیچ عکس العملی نشون نمیدم
زمینو چنگ زد و شروع کرد به فریاد زدن .............
وقتی بلند شد و رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس
شده بود

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
بعد از مدتها در آغوشم نشسته بودی آرام وساکت گرمای دستانت را بر روی تن یخ زده ام چه عاشقانه حس میکنم نگاهی به چشمان عاشقم انداختی پاکی نگاهت تنم را به لرزه انداخت چه حس زیبایی بود تو در آغوشم بودی اشک در چشمانم حلقه زده بود درد دلم را از نگاهم خواندی چشمانت را بستی و آرام شروع کردی به خواندن آرام زمزمه میکردی:
دلم گرفت ای همنفس پرم شکست تو این قفس
دستم را باز کردم تیغ در دستانم برقی زد لحظه های آخر بود همیشه آرزو داشتم در کنار تو بمیرم و این بهترین فرصت بود آرام تیغ را بر روی دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت دستانم میلرزید اما فرصت نداشتم باید قبل از آنکه چشمانت را باز کنی کار را تمام میکردم تیغ را روی دستم کشیدم خون به سرعت از بدنم خارج شد دستهایم را مشت کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان بخورم و تو چشمت را باز کنی لحظه های آخر بود در کنار تو جان دادن لذت عجیبی داشت و تو هنوز زمزمه میکردی صدایت را برای آخرین بار میشنیدم دستت را آرام روی لبهایم کشیدی برای آخرین بار دستاتو بوسیدم و چشم هایم را به روی همه ی تنهایی ها بستم بدنم یخ زده بود سرمای ناگهانی بدنم تو را به خود آورد چشمانت را باز کردی و دیدی تنها از من یک لباس غرق خون و دستهای خیس از اشک باقی مانده است.








